+ تولدم. . .

لبخند زدی و  آسمان آبی شد. . .

شبهای قشنگ مهر مهتابی شد. . .

پروانه پس از تولد زیبایت. . .

تا اخر عمر غزق بی تابی شد. . .

***تولدم مبارک***

ماچبغلماچقلبماچهوراماچ

خجالت

 

نویسنده : Elahe ; ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۱٢
تگ ها:


+ . . .

یک شبی مجنون نمازش را شکست، بی وضو در کوچه ی لیلا نشست
عشق آنشب مست مستش کرده بود، فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او، پر ز لیلا شد دل پر آه او
گفت یارب از چه خارم کرده ای؟ بر صلیب عشق دارم کرده ای؟
خسته ام زین عشق دلخونم نکن، من که مجنونم تو مجنونم نکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم، این تو و لیلای تو من نیستم
گفت ای دیوانه لیلایت منم، در رگ پیدا و پنهانت منم
سالها یا جور لیلا ساختی، من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم، صد قمار عشق یکجا باختم
کردمت آواره ی صحرا نشد، گفتم عاقل میشوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یاربت، غیر لیلا بر نیامد بر لبت
روزو شب او را صدا کردی ولی، دیدم امشب با منی گفتم بلی؟
مطمن بودم به من سر میزنی، در حریم خانه ام در میزنی. . .
*****
با تمام وجود گناه کردیم اما نه نعمتهایش را از ما گرفت نه گناهان مارا فاش کرد
بیندیش اگر اطاعتش کنیم چه میکند!!؟؟
*****
از تمام داشته هایت که به آن میبالی خدارا جدا کن...ببین چه داری؟؟
به همه ی کمبودهایت که از آن مینالی خدا را بیافزای...ببین چه کم داری؟؟؟

 

نویسنده : Elahe ; ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱٥
تگ ها:


+ ای کاش...

ای کاش خدا می شدم
تنها و بی صدا می شدم
محتاج به کسی نبودم
ای کاش رها می شدم
شاد و خوشحال می موندم
از غصه ها جدا می شدم
ای کاش آرزویی نداشتم
حلال معما می شدم
حسرت و گلایه نمی کردم
ماهی دریا می شدم
منت و اشک نمی ریختم
به بارون پیدا می شدم
این زنجیرها گل بشه
ای کاش تنها می شدم
آزاد بودم ای کاش
گمشده ی صحرا می شدم
از طرف دوست خوبم گرگ زرد که این شعرو تقدیم کرده به خودم

***

دلم از بس که پره
عمریه که عشق هیچکی دیگه توش جا نمیشه
من و دل عمریه تنهاییم با هم
مثل ما هیچکسی تنها نمیشه
دل هرکی شکل ثابتی داره
ولی حوض خشکیده که دریا نمیشه
دل تنهام همه جاش ویرونیه
دیگه توش آبادی پیدا نمیشه
این خرابه جای امن غممه
به خدا هیچ کجا اینجا نمیشه
توی خاکش هرچی غصه چال کنم
پیش هییچکی مشت من وا نمیشه
عشق هیچکی تو دلم جا نمیشه
مثل من هیچکسی تنها نمیشه. . .MX

نویسنده : Elahe ; ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۸
تگ ها:


+ کاش میفهمیدی. . .

کاش میفهمیدی
زندگی، محبس بی دیواریست         و تو محکوم به حبس ابدی
و عدالت ستم معتدلیست               که درون رگ قانون جاریست
کاش میفهمیدی
دوستی، آش دهن سوزی نیست      عشق بازار متاع جنسی است
آرزو گور جوانمردان است            مرده از زنده همیشه، هر آن در جهان بیشتر است
کاش میفهمیدی
چیزهایی است که باید بفهمی اما     بهتر آن است کمی گریــــــــه کنــــــم


گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام
و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهایتان زخم دار است
با ریشه چه می کنید؟
گیرم که بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده ای
پرواز را علامت ممنوع می زنید
با جوجه های نشسته در آشیان چه میکنید؟
گیرم که می زنید
گیرم که می برید
گیرم که می کشید
با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید؟!


*آهای آدمهـــا که در ســـاحل نشسته شـــاد و خندادید*
*یک نفر در آب دارد میســپارد جان*
 

نویسنده : Elahe ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢٥
تگ ها:


+ ولنتاین

قشنگ ترین شعرم را برای شب شعر چشمان تو گفتم

پس تو نیز قشنگ ترین لبخندت را برای لحظه دیدار نگه دار

***

***

تو را در قلب شعرم میگذارم

به نام عشق آن را مینگارم

تمام حرف من در شعر این بود

تورا تا بی نهایت دوست دارم

**ولنتاین مبارک**

نویسنده : Elahe ; ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/٢٥
تگ ها:


+ تولد وبلاگم

تولدت مبارک سنگ صبور تنهاییهام ، همپای شادیهام و رفیق لحظه هام

 

نویسنده : Elahe ; ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢٦
تگ ها:


+ .....

یاد دارم در غروبی سرد سرد
میگذشت از کوچه ی ما دوره گرد
داد میزد کهنه قالی میخرم
دسته دوم جنس عالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
گر نداری کوزه خالی میخرم
...
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقاً مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت: آقا سفره خالی میخرید!؟

نویسنده : Elahe ; ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۸
تگ ها:


+ تولد

تولدم مبارکماچ

نویسنده : Elahe ; ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱٢
تگ ها:


+ به دنبال خدا نگرد...

به دنبال خدا نگرد، خدا در بیابان های خالی از انسان نیست، خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست، خدا در مسیری که به تنهایی آن را سپری می کنی نیست، خدا آنجا نیست، به دنبالش نگرد.

خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست، در قلبیست که برای تو می تپد، خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد، خدا آنجاست...

خدا در خانه ای است که تنهایی در آنجا نیست، در جمع عزیزترین هایت است، خدا در دستی است که به یاری می گیری ، در قلبی است که شاد می کنی، در لبخندی است که به لب می نشانی، خدا در دیر و بتکده و مسجد نیست، لابلای کتاب های کهنه نیست، این قدر نگرد، گشتنت زمانیست که هدر می دهی، زمانی که می تواند بهترین ثانیه ها باشد...

خدا آنجاست که زندگی می کنی و زندگی می بخشی، خدا در جشن و سروریست که به پا میکنی، آنجاست که عهد می بندی و عمل می کنی، خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دوری از انسانها نگرد، آنجا نیست، او جایی است که همه شادند، جایی است که قلب های شکسته ای نمانده...

خدا را در غم جستجو نکن، در کنج خاک گرفته آنچه که سال ها روایت کرده اند نگرد، آنجا نیست، خدا را در جای دگر باید جستجو کنی، جوانمردهایی که با پای پیاده میروند به جستجوی خدا او را نخواهند یافت، خدا نزدیکتر از آنست که فکر می کنیم، در فاصله نفس های من و توست که به هم آمیخته، در قلبیست که برای تو می تپد، در میان گرمای دستان ماست که به هم پیچیده، خدا اینجاست همسفر مهربان من، اینجا......

زندگی فرصتی ست کوتاه و تکرار ناپذیر، زندگی امکانی ست محدود، با امکان محدود زندگی؛ باید نامحدود را جست، باید از فرصت کوتاه زندگی؛ برای یافتن جاودانگی بهره برد.

بنابراین؛ زندگی چالشی ست بزرگ؛ مخاطره ای عظیم، فرصت یکه و یکباره زندگی را نباید صرف چیزهای کم بها کرد، چیزهای کم بها چیزهایی اند که مرگ آنها را از ما میگیرد، زندگی را باید صرف اموری کرد که مرگ نمیتواند آنها را از ما بگیرد.

خداوند گفته است: من گنجی مخفی بودم، دوست داشتم شناخته شوم، آفریدم آفریدگان را تا شناخته شوم.

بنابراین؛ خداوند آفریدگان را آفریده است، زیرا دوست داشته است که بیافریند، او آفریده است تا در آیینه جان فهیم آفریدگان دیده و شناخته شود، شناخت همسنگ علم اصطلاحی نیست، شناخت چیزی ست از جنس تاملی ژرف.

بنابراین؛ تنها چیزی که ارزش عمر کوتاه و تکرار ناپذیر ما را دارد معرفت بر اللّه و به خود آیی است، شناخت بر دین است، آگاهی کیهانی ست، تامی ژرف است، مراقبه و اتصال است، تنها با اتصال است آن گنچ مخفی را می یابد.

دنیا چیزی نیست که آن را واگذاریم، دنیا چیزی ست که باید آنرا برداریم و با خود همراه کنیم، ترک دنیا راهی نیست که به بلوغ معنوی و آگاهی کیهانی بینجامد، سالکان حقیقی حقیقت بهره خود از دنیا را فراموش نمی کنند، آنها هرآنچه را که زندگی در اختیارشان می گذارد بر میگیرند.

آنها میدانند که همه این زندگی با شکوه هدیه ایست از طرف خداوند، آنها موهبت الهی را بر نمی گردانند، کسانی که از دنیا روی بر میگردانند نگاهی تیره و یاس آلود دارند، آنها دشمن زندگی و شادمانی اند، نباید از زندگی گریخت، باید مستانه و شادمانه به چالشهای پر مخاطره زندگی تن سپرد، چگونه می توان از زندگی گریخت و خود را پشت سر گذاشت!؟

ما همه پاره ای از زندگی هستیم، زندگی در رگهای ما جاریست و در سینه ما می تپد، زندگی عین خود ماست، از زندگی به کجا می توتن گریخت!؟ تمنای گریز از زندگی تمنای خودکشی ست، گریز از زندگی تلاشی ست از سر زبونی، گریز از زندگی، گریز از خداست، به کجا می توان گریخت که خدا نباشد؟؟؟

هم کیش من، کیش و دین همگی ما ستایش؛ عشق؛ خنده و زندگی ست.

بنابراین همه چیز را باید جشن گرفت، همه چیز را باید زندگی کرد، همه چیز را باید دوست داشت، همه چیز خاک را از آسمان جدا نمی کند، همه چیز این زندگی خاکی آسمانی ست، همه چیز این زندگی مادی الهی ست.

همه ما به ضیافت الهی دعوت شده ایم، ضیافت وجود، باید با همه وجود خود در این ضیافت شرکت کنیم، این گونه است که شکر نعمت این فرصت یکه و تکرار ناپذیر را به جا آورده ایم، خداوند زندگی را به ما نبخشیده است تا از آن روی برگردانیم، او زندگی را به ما بخشیده است تا آن را به تمامی زندگی کنیم.

سر آخر خداوند از من و تو خواهد پرسید:

"آیا زندگی را زندگی کرده ای؟"

عزیز من؛ مرگ نیز پاره ای از این زندگی با شکوه است، حتی مرگ را نیز باید جشن گرفت، مرگ قله زندگی ست، اگر زندگی را به تمامی زیسته باشی آنگاه زیستن تو؛ رستن تو و مرگ تو نیز؛ پرواز توست.

 

نویسنده : Elahe ; ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٥
تگ ها:


+ خداوندا!

 آرامشی عطا فرما

تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم،

شهامتی که تغییر دهم

آنچه را که می توانم،

و دانشی که تفاوت این دو را بدانم.

God!

Grant me the serenity

To accept things I can not

Change courage to change

Things I can and wisdom to

Know the difference

نویسنده : Elahe ; ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۳٠
تگ ها:


+ عهدنامه...

دلت را خانه ما کن مصّفا کردنش با من

به ما درد دل افشا کن مداوا کردنش با من

اگر گم کرده ای ای دل کلید استجابت را

بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من

بیفشان قطره اشکی که من هستم خریدارش

 بیاور قطره ای اخلاص دریا کردنش با من

اگر درها به رویت بسته شد دل بر مَکن بازآ

دراین خانه دق الباب کن وا کردنش با من

به من گو حاجت خود را اجابت میکنم آنی

طلب کن آنچه می خواهی مهیا کردنش با من

چو خوردی روزی امروز ما را شکر نعمت کن

غم فردا مخور تأمین  فردا کردنش با من

بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را

بیاور نیک و بد را جمع و منها کردنش با من

اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت

تو توبه نامه را بنویس امضاء کردنش با من

 

نویسنده : Elahe ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٢۳
تگ ها:


+ گفتگو با خدا

 در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم خدا پرسید پس تو میخواهی با من گفتگو کنی

من در پاسخ گفتم اگر وقت دارید خدا خندید و گفت:

وقت من بینهایت است

پرسیدم چه چیز بشر تو را سخت متعجب می سازد خدا پاسخ داد کودکیشان

اینکه آنها از کودکیشان خسته میشوند و عجله دارند که بزرگ شوند و دوباره پس از مدتها آرزو می کنند باز کودک شوند،

اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول بدست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا سلامتی رفته شان رابازجویند،

اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال خویش را فراموش میکنند بنابراین

نه در حال زندگی می کنند نه در آینده

اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیستند.

دستهای خدا دستانم را گرفت مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم: به عنوان پدر می خواهی کدام درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند؟

گفت: بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد

همه کاری که آنها می توا نند بکنند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند،

بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند،

بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخمهای عمیقی در قلب آنها که دوستشان داریم ایجاد کنیم

اما سالها طول می کشد تا آن زخمها را التیام بخشیم،

بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد،

بیاموزند که دو نفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند،

بیاموزند که کافی نیست که دیگران را فقط ببخشند بلکه خود را نیز باید بخشید.

من با خضوع گفتم از شما به خاطر این گفتگو سپاسگذارم آیا چیز دیگری هست که دوست دارید به فرزندانتان بگویید؟

خداوند لبخند زد و گفت:

فقط اینکه بدانند من اینجا هستم    همیشه!

نویسنده : Elahe ; ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٢
تگ ها:


+ امتحان...

در جلسه امتحان عشق

من مانده ام و یک برگه سفید!

یک دنیا حرف نا گفتنی

و یک بغل تنهایی و دلتنگی...

درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود!

در این سکوت بغض آلود

قطره کوچکی هوس سرسره بازی می کند!

و برگه سفیدم

عاشقانه قطره را به آغوش می کشد!

عشق تو نوشتنی نیست...

در برگه ام، کنار آن قطره

یک قلب کوچک می کشم!

وقت تمام است.

برگه ها بالا...

 

نویسنده : Elahe ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٠
تگ ها:


+ افسوس

افسوس 

افسوس که از آن همه عشق

از آن همه محبت بی ریا

از آن همه سکوت عاشقانه که حرف تو را فریاد می کرد

چیزی جز یک دنیا سرزنش تلخ

چیزی جز درد بی حاصلی و بی خبری باقی نمانده،

انگار در برهوت بی پایان تنهایی ام

سرابی است که باعث عذابم می شود،

و رد پای توست فرومانده در ماسه های داغ حسرت

و همیشه یک گام فراتر از من،

نه نسیمی می وزد در خنکای صبح

با مژده ی بوی حضور تو،

و نه پرنده ای

تا حامل ندای قلب من باشد،

افسوس

افسوس که دیگر شانه های تو حریم امن تنهایی من نیست،

افسوس که دیروز امروز نیست،

و افسوس که دیگر در آسمان پهناور قلب تو

ستاره ای برای من سوسو نمی زند.

 

نویسنده : Elahe ; ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱٦
تگ ها:


+ ...

از پنچره نگاه بکن آره اون میاد

درسته بی وفاست ولی باید بیاد

میدونه دلم براش بدجوری تنگ شده

ولی نمیدونم دل اون چرا از سنگ شده

غم دوریش کم بودش حالا بی وفا شده

نه یه زنگی نه تماسی آره بی رنگ شده

آخه من چکار کنم با این دل بهونه گیر

ای خدا کمک بکن، برو ای دل بمیر

تو چرا سنگ نشدی میون این همه سنگ

میدونم دوسش داری مثل یه احساسه قشنگ

آخه دوست داشتنیه مثل لیلا میمونه

دل من شیداییه مثل مجنون میمونه

فدای نازش بشم این نازش کشته مارو

حالا که عاشق شدم می خواد بگه از پیشم برو

خدایا این احساسو از دلم نگیر

ولی خصلت بدو از دل یارم بگیر

آخه گناهم نداره همش تقصیره منه

آره زود عاشق میشم اینم میشه گفت 

***گناه منه***

نویسنده : Elahe ; ساعت ۳:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٧
تگ ها:


+ رفت...

سیب سرخی را به من بخشید و رفت

 ساقه سبز مرا او چید و رفت

  عاشقیهای مرا باور نکرد

   عاقبت بر عشق من خندید و  رفت

    اشک در چشمان گرمم حلقه زد

    بی مروت گریه ام را دید و رفت

   چشم از من کند و از من دل برید

  حال بیمار مرا فهمید و رفت

 با غم هجرش مدارا میکنم

گرچه بر زخمم نمک پاشید و رفت

 

نویسنده : Elahe ; ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱
تگ ها:


+ یادم باشد

 یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد،

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد،

راهی نروم که بیراه باشد،

خطی ننویسم که آزار دهد کسی را،

یادم باشد که روزو روزگار خوشست،

همه چیز روبراه و بروفق مراد است و خوب،

تنها، تنها دل ماست که دل نیست......

نویسنده : Elahe ; ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢٦
تگ ها:


+ اجازه هست بشم فدات؟

 اجازه هست تو شعر من اثر بزاره خنده هات؟

شب که میاد یواش یواش با چشمک ستاره هاش

اجازه هست از آسمون ستاره کش برم برات؟

اجازه هست بیای پیشم یکم بگم دوست دارم؟

تو هم بگی دوسم داری بارون بشم دل ببارم؟

بریم تو باغ اطلسی بی رنج و درد بی کسی

بهت بگم اجازه هست گل روی موهات بذارم؟

اجازه هست خیال کنم تا آخرش مال منی؟

خیال کنم دل منو با رفتنت نمیشکنی؟

اجازه هست خیال کنم بازم میای می بینمت

با اون چشای مهربون دوباره چشمک میزنی 

 

 

نویسنده : Elahe ; ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱۳
تگ ها:


+ کاش...

در حضور خار ها هم میشود یک یاس بود

 در هیاهوی مترسک ها پر از احساس بود

میشود حتی برای دیدن پروانه ها

شیشه های مات یک متروکه را الماس بود

 کاش میشد حرفی از کاش میشد هم نبود

هرچه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود

نویسنده : Elahe ; ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢
تگ ها:


+ نمیدانم

  نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد ...

  نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ...

  ولی بسیار مشتاقم ...

  که از خاک گلویم سوتکی سازد ...

  گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش ...

  تا که پی در پی دم گرم خویش را بر گلویم سخت بفشارد ...

  و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد ...

  تا بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را ...

نویسنده : Elahe ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱
تگ ها:


+ آدمک!

آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همین جاست بخند

دست خطی که ترا عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی

کل دنیا سراب است بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند

نویسنده : Elahe ; ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱
تگ ها:


+ عشق

عشق امانت با ارزشی ست

که هرکس آن را در قلبـش نگه می دارد

برای همین است که هروقت بخواهی

عشقت را از کسی پس بگیری

باید قلبش را بشکنی

 

نویسنده : Elahe ; ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱
تگ ها:


+ دل...

گفتمش: دل می خری؟! پرسید چند؟!

گفتمش: دل مال تو، تنها بخند

خنده ای کرد و دل ز دستانم ربود

تا به خود باز آمدم او رفته بود

دل ز دستش روی خاک افتاده بود

جای پایش روی دل جا مانده بود

نویسنده : Elahe ; ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱
تگ ها:


+ غرور...

چه مغرورانه اشک ریختیم،چه مغرورانه سکوت کردیم،

چه مغرورانه التماس کردیم، چه مغرورانه از هم گریختیم

غرور هدیه شیطان بود و عشق هدیه خداوند.

هدیه شیطان را به هم تقدیم کردیم،

هدیه خداوند را از هم پنهان.

نویسنده : Elahe ; ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٢
تگ ها:


+ نشانی!

خانه دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار

آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

نرسیده به درخت، کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر بدر می آرد

پس به سمت گل تنهای می پیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی

و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد

در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور

و از او می پرسی

خانه دوست کجاست؟



گفتم از عشق تو من خواهم مرد

چون نمردم هستم

پیش چشمان تو شرمنده هنوز

گرچه از فرط غرور

اشکم از دیده نریخت

بعد تو لیک پس از آن همه سال

کس ندیده به لبم خنده هنوز

گفته بودم که از دل برود یار چو از دیده برفت

سالهاست که از دیده من رفتی و لیک

دلم از مهر تو آکنده هنوز

آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش

گرکه گورم بشکافند عیان می بینند

زیر خاکستر جسمم باقی ست

آتش سرکش و سوزنده هنوز

 

 

 

نویسنده : Elahe ; ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢۱
تگ ها:


+ وقتی...

وقتی که دیگر نبود،

من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت،

من به انتظار آمدنش نشستم.

وقتی که دیگرنمی خواست مرا دوست بدارد،

من او را دوست داشتم.

وقتی که او تمام کرد،

من شروع کردم...

وقتی او تمام شد...من آغاز شدم.

و چه سخت است تنها متولد شدن،

مثل تنها زندگی کردن است....

مثل تنها مردن!

نویسنده : Elahe ; ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٩
تگ ها:


+ چه سخته!

 چه سخته مال هم باشیم و بی هم

می بینم میری و می بینی میرم

تو وقتی هستی اما دوری از من

نه میشه زنده باشم نه بمیرم

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون... بعد از یک ماه پسرک مرد... وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد... دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده... دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد... میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداددل شکسته

نویسنده : Elahe ; ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٧
تگ ها:


+ آیینه

آیینه پرسید که چرا دیر کرده است؟ نکند دل دیگری او را سیر کرده است. خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است تنها دقایقی چند تأخیر کرده است. خندید به سادگیم آیینه، و گفت! احساس پاک، تو را زنجیر کرده است. گفتم از عشق من چنین سخن مگوی. گفت خوابی! سالها دیر کرده است. در آیینه به خود نگاه کردم .آه! عشق تو عجیب مرا پیر کرده است. راست گفت آیینه که منتظر نباش، او برای همیشه دیر کرده اس...

چرا غم ها نمی دانند

که من غمگین ترین غمناک دنیایم!

بیا ای دوست با من باش

که من تنهای تنهایم...!

نویسنده : Elahe ; ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٧
تگ ها:


+ چقدر دوست داشتم...!!

چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید:

چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟

چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟

اما افسوس که هیچ کس نبود ...

همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ...

آری با تو هستم ...!

با تویی که از کنارم گذشتی...

و حتی یک بار هم نپرسیدی،

چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!! 

 

مرا اینگونه باور کن کمی تنها، کمی بیکس، کمی از یادها رفته خدا هم ترک ما کرده خدا دیگر کجه رفته؟؟؟؟؟

نویسنده : Elahe ; ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٧
تگ ها:


+ شکلات

     با یک شکلات شروع شد. من یک شکلات گذاشتم توی دستش، او یک شکلات گذاشت توی دستم. من بچه بودم، او هم بچه بود. سرم را بالا کردم، سرش را بالا کرد. دید که مرا می شناسد. خندیدم. گفت: دوستیم؟ گفتم: دوست دوست. گفت: تا کجا؟ گفتم: دوستی که تا ندارد. گفت: تا مرگ! خندیدم و گفتم: من که گفتم تا ندارد! گفت: باشد، تا پس از مرگ. گفتم: نه، نه، نه، نه تا ندارد. گفت: قبول، تا آنجا که همه دوباره زنده می شوند، یعنی زندگی پس از مرگ. باز هم با هم دوستیم تا بهشت، تا جهنم، تا هرجا که باشد من و تو با هم دوستیم؟ خندیدم گفتم: تو براش تا هر کجا که دلت می خواد یک تا بگذار اصلا یک تا بکش از سر این دنیا تا آن دنیا اما من اصلا تا نمی گذارم. نگاهم کرد، نگاهش کردم باور نمی کرد. می دانستم او میخواست حتما دوستی مان تا داشته باشه، دوستی بدون تا را نمی فهمید.

     گفت: بیا برای دوستی مان یک نشانه بگذاریم. گفتم: باشد تو بگذار. گفت: شکلات، هر بار که همدیگر را می بینیم یک شکلات مال تو، یکی مال من. باشد؟ گفتم: باشد.

     هر بار یک شکلات می گذاشتم توی دستش، او هم یک شکلات توی دست من. باز همدیگر را نگاه می کردیم یعنی که دوستیم، دوست دوست. من تندی شکلاتم را باز می کردم و میگذاشتم توی دهانم و تند و تند آن را می مکیدم. می گفت: شکمو! تو دوست شکموی من هستی و شکلاتش را می گذاشت توی یک صندوق کوچولوی قشنگ. می گفتم: بخورش، می گفت: تمام میشود می خواهم تمام نشود برای همیشه بماند.

     صندوقش پر از شکلات شده بود. هیچ کدامش را نمی خورد. من همه اش را خورده بودم. گفتم: اگر یک روز شکلات هایت را مورچه ها بخورند یا کرم ها، آن وقت چه کار می کنی؟ گفت: مواظب شان هستم. می گفت: می خواهم نگه شان دارم تا موقعی که دوست هستیم و من شکلات را می گذاشتم توی دهانم و می گفتم: نه، نه، نه تا نه. دوستی که تا ندارد.

     یک سال، دو سال، چهار سال، هفت سال، ده سال و بیست سال شده است. او بزرگ شده است، من بزرگ شده ام. من همه شکلات ها را خورده ام، او همه شکلات ها را نگه داشته است. او آمده است امشب تا خداحافظی کند. می خواهد برود. برود آن دور دورها. می گوید: می روم اما زود بر می گردم. من می دانم، می رود و بر نمی گردد. یادش رفت شکلات را به من بدهد. من یادم نرفت. یک شکلات گذاشتم کف دستش گفتم: این برای خوردن. یک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش، این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچکت. یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلات هایش. هر دو را خورد. خندیدم، می دانستم دوستی من «تا» ندارد، می دانستم دوستی او «تا» دارد مثل همیشه. خوب شد همه شکلات هایم را خوردم اما او هیچ کامشان را نخورد. حالا با یک صندوق پر از شکلات نخورده چه خواهد کرد؟!ناراحت

 

نویسنده : Elahe ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٦
تگ ها: