+ آیینه

آیینه پرسید که چرا دیر کرده است؟ نکند دل دیگری او را سیر کرده است. خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است تنها دقایقی چند تأخیر کرده است. خندید به سادگیم آیینه، و گفت! احساس پاک، تو را زنجیر کرده است. گفتم از عشق من چنین سخن مگوی. گفت خوابی! سالها دیر کرده است. در آیینه به خود نگاه کردم .آه! عشق تو عجیب مرا پیر کرده است. راست گفت آیینه که منتظر نباش، او برای همیشه دیر کرده اس...

چرا غم ها نمی دانند

که من غمگین ترین غمناک دنیایم!

بیا ای دوست با من باش

که من تنهای تنهایم...!

نویسنده : Elahe ; ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٧
تگ ها: